محتاج کمی زندگی

همیشه
به واژه هایم حسادت کرده ام
که با تو چشم در چشم می شوند
و من
به قرینۀ یک شعر
از خیال تو حذف می شوم !
..............
........
.....
...
..
.
خدایم میدانم که هستی....لطفا خودت را نشان روزهایم بده...
محتاج کمی زندگی شده ام....
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

همیشه
به واژه هایم حسادت کرده ام
که با تو چشم در چشم می شوند
و من
به قرینۀ یک شعر
از خیال تو حذف می شوم !
..............
........
.....
...
..
.
خدایم میدانم که هستی....لطفا خودت را نشان روزهایم بده...
محتاج کمی زندگی شده ام....
واژه هایم را ...
از دهان ... دو ماهی عاشق می دزدم
و بر آب می نویسم ...
با حبابهای درشت ... که : دوستت دارم
و آب ... هزار آینه میشود ...
بر تکرار دوست داشتنم
می بینی ... می بینی که ماهیها ...
چگونه از دهانشان ...
عشق می طراود ؟!
هر چه می نوشند ...
هر چه ... می نوشند ...
تشنه ترند ...
بر ... دهان یکدیگر
حبابها ... کوتاه و بلند ...
نجوای عاشقانه ایست ...
که بر ذلال آب ... می نگارند
راستی ... عشق را ...
چگونه می توان نوشت ؟!
کاش باران بگیرد...
کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند
و من همه ی دلتنگیهایم را رویش "هـــا" کنم و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم
و خلاص...!!!
خــــــــدایا...خسته ام...به وسعتِ لمس نکردن نگاه امید بخشت خسته ام...
دیگر دلم جای ترک خوردن ندارد...نباشی ازهم میپاشد...میپوسد...میمیرد
توهستــــــــــی...میبینی.....میشنوی......
راستی دلِ شکسته ام را چند میخری؟؟؟
به چند قطره باران دلم را واگذار میکنم...با سند منگوله دار...!!!
معامله ی خوبی نیست؟؟؟...
چند قطره از باران رحمت بی انتهای تو در ازای یک دل شکسته ی به درد نخور
این برای من که از زمین و زمان بریده ام عالیــــــــست
خــــــدایا...تورا به پاکی عهدی که بانگاه تو بستم...
دلم را دریاب.....دریاب که نبُرَد از زندگی...!!!
کاش باران بگیرد...
کاش باران بگیرد و تمام دلواپسیهایم را با خودش ببرد
کاش باران بگیرد...
کاشـــ.........
زندگی...
دفتری از خاطره هاست...
یک نفر در دل شب٬یک نفر در دل خاک...
یک نفر همدم خوشبختی ماست
یک نفر همسفر سختی ماست
چشم تا باز کنیم٬عمرمان میگذرد...
ما همه همسفریم...
.......
...

کاش می شد دلتنگی ها را به تصویر کشید...
کاش می شد اشک ها و فریاد ها را در قالب رنگ ها و خطوط و اشکال مختلف روی صفحه ای سفید و خالی از هیچ رسم کرد...
آن گاه شاید فریادمان در رنگارنگ صفحه ای سرشار از سکوت محو می شد...
باید دلتنگی ها را لغت به لغت حفظ کنم..باید اشک ها را جایگزین فریاد کنم..باید دلتنگی ها و اشکهایم را با باران بیامیزم...
اما کجاست باران؟چرا نمی توانم باران را فرا بخوانم؟چرا بر شیشه ی پنجره ی لحظات تنهایی ام نمی کوبد تا سکوتم را برای لحظه ای بشکند؟؟؟
وحالا اینجا٬در میان تردیدی از جنس سکوت ٬شاید دست نوازشگری میجویم تا اشک هایم را پاک کند و برایم از امید بگوید...امیدی برای زندگی یا شاید...«مرگ»!!!
کاش خدا آغوشش را برای اشکهایم می گشود...کاش اشکهایم آنقدر بی صدا نبود...
آه٬باران...
چرا نمی توانم در توغرق شوم؟چرا نمی توانم دلتنگی هایم را با اشکهایم به باد بسپارم
چرا دست نوازشگر خدا را بر قلب همیشه خسته ام احساس نمیکنم؟
خسته ام...
خسته از تمام لحظاتی که با دلتنگی گذشت٬بدون هیچ تلاشی برای زندگی....
کاش زندگی ام آنقدر بیهوده نبود...کاش زندگی ام مال خودم بود...
زندگی چیست؟؟تلاشی بیهوده برای پی بردن به تمام چیز هایی که پس از مرگ خواهی فهمید...
وآنان که صبر کردند برنده اند؟؟
بگذار تمام دنیای روی سرم خراب شود...
بگذار حتی زندگی پس از مرگ هم مال برنده ها باشد..
کاش می شد شهرم را برای همیشه ترک کنم...کاش می شد تمام نگاه های آشنا را برای همیشه فراموش کنم..کاش جایی بودم که تمام آشناها برایم غریب بودند..و تمام نگاه ها نا آشنا..
خدایا!سهم من از زندگی چیست؟اتاقی که فضای آن را موسیقی غریبی پر می کند٬که سکوت در آن جاری؟
پس وسعت بیابان هایت برای چیست؟
کاش حتی گوشه ای از آن بیابان های وسیع و خالی از هیچ کس و هیچ چیز مال من بود...
نه...
دنیا آنقدر ها هم سخاوتمند نیست...
کاش تمام دنیا در یک لحظه متوقف می شد٬و من نیز.....
...............
..........
......
....
...
..
.
برای او که بسیار دوستش دارم

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند را درنگاهت زمزمه کنم. نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم. بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...
مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...
بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند. شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.
نمی دانم...
شاید هم من جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و بگویم آنچه را نباید بگویم...
همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا نخواهی شد...
و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...
تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست. بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در تاریکی و سکوت...
اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!
دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان دل نازنینت بارانی بود...
آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..
و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...
می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.
اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به اینکه...
می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...
شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...
من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم!
وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از اینجا دل بکنم،
این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!
زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است،
دیگر تقدیر چه گناهی دارد. شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...
عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی قسمت را فراموش کن. جدائی را از یاد ببر ...
اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود. اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...
تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است...
تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی پس چرا آمدی...
چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...
بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم. آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم. لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...
میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...
می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست. مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...
باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...
بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...
اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...
سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان
شبنم ، زیباترین قافیۀ
چشم تو را *بر تن گل
می نگارد باران
و گلها ...
در رقص عطرهای خیس
تو را می بویند
گوش کن
باران ...
شعر چشمان تو را
می خواند !
برگرفته از وبلاگ دوست خوبم
سلام دوستان ...خوسحالم که دوباره اومدم
سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام ...
دیروز از هرچه بود گذشتیم امروز از هرچه بودیم آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز مواظبیم ناممان گم نشود. جبهه بوی ایمان می داد اینجا ایمانمان بو می دهد. جبهه سرزمین صداقت بود اینجا پر از حسادت. جبهه زمین جوانمردی بود اینجا جوانمردی بر زمین می خورد... راستی بر سر ماه چه آمده است ...؟؟؟؟

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.
کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد، که شکم شان را سیر کنند.
اما یک سال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.
در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.
افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.
بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز آینه ای
نداشتند.از آنجا که پول کافی برای خریدش داشتند، زن آن را سفارش داد.
در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید.
او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.
به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.
زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد،
وجیغ زد:«جان، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعا" زیبا هستم!»
مرد آینه را به دست گرفت، در آن لبخندی زد و گفت:
«تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم.»
نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:
«مامان، چشم های من شبیه تو هست!».
اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پرانرژی بود، از راه رسید
و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید.
او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.
او فریاد زد:«من زشتم! من زشتم!»
و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:
«پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟»
«بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی.»
«با این حال تو من را دوست داری؟»
«بله پسرم، دوستت دارم.»
«چرا؟ برای چه من را دوست داری؟»
«چون که مال من هستی!»
...و من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است،
از خدا می پرسم،آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می دهد:«بله.»
و وقتی می پرسم چرا دوستم داری؟
او می گوید:«چون مال من هستی!»
***
امیدوارم هر چقدرم که سیاه شده باشیم اونقدر نباشه که وقتی به خدا میگیم دوسمون داره؟!!!! بگه ....!!!!!!!!!!!!!!!!!
چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوشرنگترین زنهاست را مىزند.
نمىدانید چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مشکرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبیند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مىآیم
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مىآیند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مىزنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشهاى از زیبایىهاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیکترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛ زیبایى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مىروید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید
!!! لذتم مداوم باد خدایا
برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد این حجاب!نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مىروید؛ در حالى که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذریدنمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مىبینى که مىتوانى اطاعت خدایت را بکنى؛ نه هوایت رانمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهىگیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید