X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

این وبلاگ متعلق به تمام عاشقای دنیاست

از راه دور هم دوستت دارم

برای او که بسیار دوستش دارم     

 

  

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند را درنگاهت زمزمه کنم.  نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.  بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند... 

 مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

 بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.  شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.

 نمی دانم...

 شاید هم من  جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و بگویم آنچه را نباید بگویم...

 همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا نخواهی شد...

 و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...

 تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.  بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در تاریکی و سکوت...

 اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!

دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان دل نازنینت بارانی بود...

 آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..

 و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...

 می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.

 اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به  اینکه...

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...

 شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...

 من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم!

 وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از اینجا دل بکنم،

  این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!

 زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است،

 دیگر تقدیر چه گناهی دارد. شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...

 عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی قسمت را فراموش کن.  جدائی را از یاد ببر ...

 اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود.  اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...

 تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است...

 تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی پس چرا آمدی...

 چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...

 بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم. آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم. لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...

 میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...

می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست. مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...

 باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...

 بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...

 اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...

 سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان

نظرات (2)
سلام
بهتون تبریک میگم استعداد ادبی خوبی دارید نوشته تون هم خیلی زیبا بود ازش خوشم اومد
امتیاز: 0 0
سلام خیلی خوب کارکردین خوبه ازت خواهش میکنم به وبلاکه منم سربزن ووبلاکه من وافتخاربدی بزار تو لینکه دوستات تا هرکی اینجا اومد اونم سربزنه میخوام ببینم بگیه واس حرفهام چی میگن شماهم نظربزارین ها؟ hossensama.blogfa.com
پاسخ:
لینک شدید
امتیاز: 0 0
نظرات شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل : (پنهان می ماند)
وب/وبلاگ :